خیس خاکستری..
من زیاد آتش دیده ام که توی نی زار بیافتد! هر بار که پلک می زنی، چشم که روی هم می گذاری آتش به همه جا می گیرد و هیچ کارش نمی شود کرد، جز تماشا و تماشا و تماشا… حالا یاد تو شده آتش و دل من نی زار!… دینگ! بیدار شدم، نگین انگشترم را چرخاندم کف دستم؛ انا انزلناه فی لیله القدر…. آمنت بالله وحده لاشریک له… ابر بهار بود روی خاک و با الله اکبر دور دست ها آتش فرو نشست… انقدر تماشایی ست آتش که توی نی زار بیفتد و باران بزند و خاکستر خیس وغبار بماند…








